تبلیغات
بوی خدا - رسم زندگی...
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : م ش
تاریخ : جمعه 20 اسفند 1395
نظرات
وقتی پشت سر پدرت از پله ها پایین می روی
و می‌بینی چقدر آهسته می رود
تازه می‌فهمی چقدر پیر شده !

وقتی مادر بعد از غذا پنهانی مشتی دارو را می‌خورد ، می‌فهمی چقدر درد دارد اما چیزی نمی گوید..

در 10 سالگی : مامان ، بابا عاشقتونم

در 15 سالگی : ولم کنین
در20 سالگی : مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم

در25 سالگی : باید از این خونه بزنم بیرون 

در30 سالگی : حق با شما بود 

در35 سالگی : میخوام برم خونه پدر و مادرم 

در40 سالگی : نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! 

در60 سالگی : من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...

و این رسم زندگی است....

چه آرامشی دارد قدردان زحمات پدر و مادر بودن و هیچ زمانی دیر نیست
حتی همین الان...

برچسب‌ها: مادر , پدر , رسم زندگی ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
دوشنبه 23 اسفند 1395 12:47 ب.ظ
هعی... واین نیز بگذرد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 
گاهے کہ چادرم خاکے میشود ؛

از طعنه هاے مردم این شهر ...

یادم میآید از این کہ ؛

چہ چفیہ هایے براے ماندن

چادرم

خونے شدند ...
.
.
.
دوتا رمان بسیار زیبا در وبلاگ گذاشته میشه
رمان قبله من
وکتاب بسیار زیبای پایی که جا ماند
امیدوارم لذت ببرید

م ش