تبلیغات
بوی خدا - رمان قبله من16
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : م ش
تاریخ : دوشنبه 23 اسفند 1395
نظرات
قسمت16

و به صورتم اشاره میکند. بغض گلویم را به درد می اورد.حرفهایش برایم حکم نمک زخم را دارد.چیزی نمیگویم.حرفی جز سکوت برای دفاع ندارم دستش راروی قلبش می گذارد و ناله میکند. ازجایم بلند میشوم و سمتش میروم که دستش را چندبار درهواتکان می دهد و میگوید: نه! نیای جلوها! اومدم بگم اگر ماراضی نباشیم ازت ،خداهم راضی نمیشه.اونوقت ارزوهات میشن جن وتو میشی بسم الله.
دستش رابه دیوار میگیرد و به سختی روی دوپایش می ایستد. دامن گلدار و کوتاهش راانقدر چنگ زدکه چروک افتاد. دراتاق راباز میکند و قبل از آنکه بیرون برود نگاه پردردش را به سرتاپایم میندازد و با حسرت میگوید: هنوز دیر نشده.قبل اینکه حاجی بفهمه، دست بردار ازین کارا!خوشبخت نمیشی مادر!بخدا نمیشی.
باتاسف سرش راتکان می دهد و ازاتاق بیرون میرود.من می مانم و هزار درد و سوال درذهنم که هربار یک جور می رقصند.
حتما اگر قضیه ی سپهر را بفهمد دق میکند.
دوباره خودم راروی تخت میندازم و بغضم را رها میکنم.
مادرم ازمن نپرسید که چرا بوی سیگار میدادم. انگار میدانست که سهم من فقط ازسیگار و قلیون بوی دودش بوده!همیشه میگویند مادراست دیگر، خودش بچه اش رابزرگ کرده.ازنگاه فرزندش می فهمد که چکاره است.چندروز دراتاقم بودم و جواب تلفن هیچ کس رانمیدادم. مدام اشک می ریختم و به ان شب فکر می کردم. به آیسان و پرستو وهمه ی کسانی که دران مهمانی بودند، حس تنفر داشتم. تصمیم گرفتم رابطه ام را باانها قطع کنم. حس می کردم که
زندگی که دنبالش هستم درجیب و تفکرات آنها نیست. اماهنوز نمیدانستم که چراباید چادر سرکنم. هنوز هم معتقد بودم می شود چادر سرنکرد و سالم ماند. ارایش مگر چه ایرادی دارد؟ موسیقی هم باعث شادی روح و روان می شود.پس چرا حاج رضا میگوید حرام است؟! هنوزحس میکردم که تقدیرمن اشنباه رقم خورده. من نباید فرزند این حانواده بااین تفکرات می شدم.
من فقط و فقط دنبال پوشش مورد علاقه ام بودم... کاملا احساس پشیمانی میکردم از آن شب و شرکت در مهمانی کزایی! اما.... درست در کمتر از دوهفته حس و حال پشیمانی از سرم افتاد و تصمیم گرفتم باپدرم صحبت کنم و ازخواسته هایم بگویم. دوست داشتم بفهمد که میخواهم باشروع سال تحصیلی بدون چادر و پوشش مورد علاقه ی آنها به مدرسه بروم. درواقع به دنبال رفاقت با جنس مخالف و کارهای شاخ و غیرعادی نبودم! من تنها یک آزادی اندیشه در رابطه با پوششم طلب می کردم. دوست نداشتم که احساس یک غلام حلقه به گوش را به دوش بکشم. نظر من باید در اولویت باشد!

حوله ی صورتی ام را روی موهایم میندازم و سرم را با آرامش ماساژ می دهم. یک دوش آب سرد هر بار می تواند حسابی حالم را خوب کند! یک تونیک لیمویی با شلوارکش می پوشم و پشت میز تحریرم می نشینم. یک دستمال کاغذی ازجعبه اش بیرون می کشم و داخل گوشهایم را تمیز می کنم. تلفن همراهم که رویی جعبه ی دستمال کاغذی گذاشته بودم، زنگ می خورد. بابی حوصلگی خم می شوم و به صفحه اش نگاه می کنم.
باتنفر لبهایم رابهم فشار می دهم:
_ آیسان!
حوله را روی شانه ام میندازم و با اکراه جواب می دهم
_ هان؟
آیسان_ هان چیه؟! بلد نیسی سلام کنی؟!
_ حوصله ندارم بگو کارتو!
آیسان_ اِ ؟ چی شده طاقچه بالا میزاری ؟ جواب تلفن نمیدی؟ چته؟

ادامه دارد... 

نویسنده این متن:
میم سادات هاشمی

مرتبط با: رمان قبله من ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 
گاهے کہ چادرم خاکے میشود ؛

از طعنه هاے مردم این شهر ...

یادم میآید از این کہ ؛

چہ چفیہ هایے براے ماندن

چادرم

خونے شدند ...
.
.
.
دوتا رمان بسیار زیبا در وبلاگ گذاشته میشه
رمان قبله من
وکتاب بسیار زیبای پایی که جا ماند
امیدوارم لذت ببرید

م ش