تبلیغات
بوی خدا - رمان قبله من28
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : م ش
تاریخ : دوشنبه 14 فروردین 1396
نظرات
قسمت28

یک قدم به سمتم می آید و چشمانش را ریز میکند
_ ازکجا خبررسیده؟؟ عقب میروم و به آینه ی آسانسور می چسبم...حرفم را میخورم و جوابی نمی دهم. شاید زیاده روی کرده ام! عصبی نگاهش را به لبهایم میدوزد
_ محیا پرسیدم کی خبر آورده؟؟!
باصدایی ضعیف جواب می دهم:یکی از ز بچه ها شنیده بود!...بدون قصد!
ته صدایم می لرزد. کمی از صورتم فاصله میگیرد و میگوید: به کیا گفت؟!
سریع جواب میدهم: فقط به من!
_ خوبه!!
ازآسانسور بیرون می رود و ادامه می دهد: البته اصلا خبر خوبی نبود!توام خیلی بد به روم آوردی دخترجون!
عذرخواهی می کنم و پشت سرش می روم. کمی کلافه به نظر می رسد، دوباره عذرخواهی میکنم که به طرفم برمیگردد و میگوید: دیگه معذرت خواهی نکن! من فقط...فقط دوست نداشتم کسی باخبر بشه...حالا که شدی! مهم نیس!چون خودشم مهم نبود!
جمله ی آخرش را سرد و بی روح می گوید و مقابل یک در چوبی می ایستد. کلید را درقفل میندازد و در را باز میکند. عطر گرم و مطبوعی از داخل به صورتم می خورد. لبخند یخی میزند و جلوتر از من بدون تعارف وارد می شود. حتم دارم در دنیایی دیگر سیر میکند،حرف من شوک بدی برایش بود. پیش از ورود کمی مکث میکنم. نفس عمیق میکشم تا تپش های نامنظم قلبم را کنترل کنم. با دودلی کتونی هایم را در می آورم و درجا کفشی سفید و کوچک کنار در می گذارم.
پذیرایی نه چندان بزرگ که مسقیم به آشپزخانه ختم می شود. چیدمانی ساده اما شیک. کوله ام را روی مبل راحتی زرشکی رنگ می گذارم و به دنبالش می روم. بلند می گوید: ببخشید تعارف نزدم!به خونم خوش اومدی. شانه بالا میندازم
_ نه! اشکالی نداره!
به طرف اتاق بزرگی می رود که در ضلع جنوب شرقی و بعداز اتاق نشیمن واقع شده.
باسراشاره می کند که می توانم به اتاق بروم. اما نیرویی از پشت لباسم را چنگ می زند. بی اختیار سرجایم می ایستم
_ نه! منتظر میمونم!
وپشتم را به دراتاق خواب میکنم. در را می بندد و بعداز چند دقیقه با یک تی شرت سبز فسفری و شلوار کتان کرم بیرون می آید.

ادامه دارد... 

نویسنده این متن:
میم سادات هاشمی

مرتبط با: رمان قبله من ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
BHW دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 04:10 ق.ظ
Hello to every single one, it's truly a nice for me to
visit this web site, it includes priceless Information.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 
گاهے کہ چادرم خاکے میشود ؛

از طعنه هاے مردم این شهر ...

یادم میآید از این کہ ؛

چہ چفیہ هایے براے ماندن

چادرم

خونے شدند ...
.
.
.
دوتا رمان بسیار زیبا در وبلاگ گذاشته میشه
رمان قبله من
وکتاب بسیار زیبای پایی که جا ماند
امیدوارم لذت ببرید

م ش