تبلیغات
بوی خدا - رمان قبله من29
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : م ش
تاریخ : دوشنبه 14 فروردین 1396
نظرات
قسمت29

چقدر خوش لباس است! او با همه فرق دارد هم ریشش را نگه میدارد و هم تیپ خوبش را! چه کسی گفته هرکسکه مذهبی است نباید رنگهای شاد بپوشد؟! به سمت مبل سه نفره ای می رودکه کنارش میز تلفن کوچک گردویی گذاشته شده. خودش را روی مبل میندازد و یک آه بلند میگوید و به بدنش کش و قوس می دهد.
پناهی_ چقدر سخته از هفت صبح سرپا باشی!
وبعد به مبل مقابلش اشاره می کند: بشین چرا وایسادی!؟
جلو می روم و مقابلش می نشینم. تلفن را برمیدارد و می پرسد: غذاچی میخوری؟!
ملایم لبخند می زنم
_ نمیدونم!! هرچی شما میخورید!
_ نچ! دختر خوب چرا اینقد تعارف میکنی؟
_ آخه حس خوبی ندارم! اصلا نباید مزاحم شما می شدم
اخم ساختگی میکند و تلفن را روی گوش چپش می گذارد.
_ جوجه دوس داری؟!
باخجالت تایید میکنم. به رستوران زنگ می زند و دو پرس جوجه بابرنج با تمام مخلفاتش سفارش می دهد. تلفن را قطع میکند و یک دفعه به صورتم زل می زند! گر میگیرم و صورتم رااز نگاهش می دزدم. بلند می خندد، ازجا بلند می شود و به طرف آشپزخانه می رود. بانگاه دنبالش می کنم. پشت اپن می ایستد و می پرسد: آخه تو چرا اینقدر خجالتی هستی؟!
چیزی نمیگویم. ادامه میدهد:خب نسکافه یا قهوه؟!
_ نه ممنون!
_ دوست نداری؟!
_ نه نمیخوام زحمت شه!
_ تاغذا بیارن طول میکشه، الانم یه چیز گرم میچسبه...خب پس نسکافه یاقهوه؟
_ هیچ کدوم!
_ نچ! لجبازی!
_ نه آخه دوست ندارم!
_ از اول بگو!... هات چاکلت خوبه؟
_ بله!
ده دقیقه بعد با دو فنجان و دو برش کیک وانیلی که درسینی گذاشت به سمتم آمد و این بار با کمی فاصله کنارم نشست. حسابی گرسنه بودم اما به آرامی یک تکه از سهم کیکم رابا چاقو بریدم و با چنگال در دهانم گذاشتم. چقدر دوست داشتم خانه خودمان بودم و تمام کیک را یکباره در دهانم میکردم! از فکرم خنده ام گرفت. محمد مهدی از چند روزی که مریض بودم پرسید و خودش هم توضیحاتی کوتاه راجب درسها داد. آخرش هم اضافه کرد که بعد از ناهار باتمرین بیشترکار میکنیم!
جوجه با سالاد و زیتون کلی چسبید. بعد برای درس بهاتاق مطالعه رفتیم که به گفته ی خودش قرار بود زمانی اتاق بچه اش باشد! پشت میز کوچکی نشستیم و تمرین را شروع کردیم.
توضیحاتش را به دقت گوش میدادم و گاها بدون منظور به چشمان و لبش خیره می شدم. بعداز یک ساعت خودکارش را بین صفحات کتاب ریاضی گذاشت و مستقیم به چشمانم زل زد! جاخوردم و کمی نگاهم را دزدیدم اما ول کن نبود! آخر سر باخجالت مقنعه ام را روی سرم مرتب کردم و پرسیدم: چی شده؟!
خودش را جلو کشید و به طرفم خم شد. بااسترس صندلی ام را چند سانت عقب دادم. لبخند عجیبش میان ته ریش مرتبش گم شد
پناهی_ واقعا چشمات فوق العاده اس!!!
هول کردم و جای تشکر سریع گفتم: مال شما هم!!!!
و خودم متعجب از حرف مزخرفی که زده بودم، سرم راپایین انداختم و دستهایم را باحرص مشت کردم...

ادامه دارد... 

نویسنده این متن:
میم سادات هاشمی

مرتبط با: رمان قبله من ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 
گاهے کہ چادرم خاکے میشود ؛

از طعنه هاے مردم این شهر ...

یادم میآید از این کہ ؛

چہ چفیہ هایے براے ماندن

چادرم

خونے شدند ...
.
.
.
دوتا رمان بسیار زیبا در وبلاگ گذاشته میشه
رمان قبله من
وکتاب بسیار زیبای پایی که جا ماند
امیدوارم لذت ببرید

م ش