تبلیغات
بوی خدا - رمان قبله من34
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : م ش
تاریخ : شنبه 2 اردیبهشت 1396
نظرات
قسمت34

دودستم رازیر چانه ام میگذارم و میگویم: بعله! بفرما!
مادرم دور لبش را بادستمال تمیز میکند و بی مقدمه میگوید: حسام باخاله فریبا حرف زده گفته بریم خواستگاری محیا!
دهانم باز می شود.
_ چیکا کرده؟!
_ هیچی! سرش خورده به یجا گفته میخوام بریم خواستگاری!
به پشتی صندلی تکیه میدهم
_ اون وقت خاله فریبام خوشال شده زنگ زده به شما؛ آره؟
_ باهوش شدی دخترم!
_ بعد ببخشید شما چی گفتید؟!
_ گفتم با باباش حرف میزنم!
نگاهم سریع روی چهره ی شکفته از لبخند کج پدرم می چرخد...
_ بابا شما چیگفتید؟؟؟!
پدرم یک لیوان دوغ برای خودش میریزد و شمرده شمرده جواب میدهد:
_ حسام جوون بدی نیس! پسرخالته! ازبچگی میشناسیمش...لیسانس گرفته و سرکار مشغوله! سربه زیره...به مام میخوره! چی باید میگفتم بنظرت دختر؟!
حرصم میگیرد.دندانهایم راروی هم فشار میدهم و ازجا بلند می شوم.
_ یعنی این وسط نظر من مهم نیست؟!
چشمان گیرا و جذاب پدرم میخندد
_ چرا عزیزم هست! برای همین داریم برات میگیم...ما موافقت کردیم توچرا میگی نه؟!
محکم و بلند میگویم: نه نه نه نه! همین!
مادرم باتعجب می پرسد: وا خب یبار بگی ام میفهمیم! بعدم این پسره چشه؟!
_ چش نی دماغه! خوشم نمیاد ازش!
مامان_ خوشت نمیاد؟! چطو تا دیروز داداش حسامت بود!!!
فکری به دهنم می زند! خودش جواب دستم داد! قیافه ای حق به جانب به خودم میگیرم و آرام میگویم: بله! ...هنوزم میگم! چطوری به کسی که بهش میگفتم داداش و هم بازیم بوده، الان به دید خواستگار نگاه کنم؟!
مادرم خودش را لوس میکند و چندبار پشت هم پلک میزند و میگوید: اینجوری نگاش کن!
واقعا خانواده ی سرخوشی دارم ها! صندلی ام را سر جایش هل میدهم و دوباره تاکید میکنم: نه نه نه! همین که گفتم! بگید محیا رد کرد!

دراتاق را پشت سرم می بندم و کوله پشتی ام راروی تختش میگذارم. بوی ادکلن تلخ درکل فضا پیچیده. یک عکس بزرگ سیاه و سفید بالای تختش دیوار کوب شده! ازداخل کوله پشتی ام یک تونیک با روسری بیرون می آورم .تونیک را تن و روسری را با سلیقه سرم میکنم. مقداری از موهای عسلی ام را هم یک طرف روی یکی از چشمانم می ریزم.
کمی به لبهایم ماتیک می زنم و از اتاق بیرون می روم. پشت درمنتظر ایستاده. بادیدنش میترسم و دستم راروی قلبم می گذارم. با خنده میگوید: دختر اینقد لفتش دادی کم مونده بود بیام تو! حالت خوبه؟!
_ بله ببخشید!
پشتش رابه من میکند و به سمت اتاق مطالعه می رود.
امروز دل را به دریا زده ام! میخواهم از همسر سابقش بپرسم. فوقش عصبی می شود و یک چیز سنگین بارم میکند... لبهایم راروی هم فشار میدهم و وارد اتاق می شوم. اما خبری از او نیست. گنگ وسط اتاق می ایستم که یک دفعه پرده ی بلند و شیری رنگ پنجره ی سرتاسری اتاق تکانی می خورد و صدای محمدمهدی شنیده می شود: بیا تو ایوون! پس ایوان هم دارد! لبخند می زنم و به ایوان می روم. میز کوچک و دوصندلیو دوفنجان قهوه! تشکر میکنم و کنارش مینشینم." اوایل مقابلش می نشستم ولی الان..." فنجان را کنار دستم میگذارد و میگوید: بخور سرد نشه!
لبخند می زنم و کمی قهوه را مزه مزه می کنم. شاید الان بهترین فرصت است تا گپ بزنیم! مستقیم و خیره نگاهش میکنم. متوجه می شود و میپرسد: جان؟ چی شده؟
_ یه سوال بپرسم؟!
_ دوتا بپرس!
_ محمدمهدی توخیلی راجب خانواده ی من پرسیدی ولی خودت...
بین حرفم میپرد: وایسا وایسا...فهمیدم میخوای چی بگی...راجب زنمه؟
چشمانم را مظلوم میکنم
_ اوهوم!
صاف مینشیند و به روبه رو خیره می شود
_ خب راستش...راستش شیدا خیلی شکاک بود!...خیلی اذیتم میکرد.... زندگیما فقط سه سال دووم اورد!...به رفت و آمدهام....شاگردام...به همه چیز گیر میداد! حتی یمدت نمیذاشت ادکلن بزنم! میگفت کجا میخوای بری که داری عطر می زنی!
شاخ درمی آورم! زن دیوانه! مرد به این خوبی! باچشمهای گرد به لبهایش چشم میدوزم که حرفش راقطع میکند.
_ شاید بعدا بیشتر راجبش صحبت کنم! حق بده که اذیت شم بایاد آوریش!
به خوبی به او حق می دهم و دیگر اصراری نمی کنم.

ازتاکسی پیاده می شوم و سمت کوچه مان می روم که همان موقع پدرم سرمی رسد و موهای آشفته و آرایش نه چندان زیادم را می بیند.
ادامه دارد... 

نویسنده این متن:
میم سادات هاشمی

مرتبط با: رمان قبله من ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 
گاهے کہ چادرم خاکے میشود ؛

از طعنه هاے مردم این شهر ...

یادم میآید از این کہ ؛

چہ چفیہ هایے براے ماندن

چادرم

خونے شدند ...
.
.
.
دوتا رمان بسیار زیبا در وبلاگ گذاشته میشه
رمان قبله من
وکتاب بسیار زیبای پایی که جا ماند
امیدوارم لذت ببرید

م ش