تبلیغات
بوی خدا - پایـی که جا مانـد38
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : م ش
تاریخ : یکشنبه 3 اردیبهشت 1396
نظرات
قسمت سی و هشتم

بازداشتگاه پر بود از خاک،سوسک و تار عنکبوت، انگار سال‌های سال کسی در آن زندان به سر نبرده بود.
شام،آب لوبیا بود.هرچندکم بود،اما محبت و معرفت بچه‌ها به گونه‌ای بود که هر کس سعی داشت، زودتر از بقیه کنار برود تا مجروحان چند قاشق بیشتر بخورند.با اینکه همیشه گرسنه بودیم، مناعت طبع و گذشت اسرای سالم که هم‌خرجمان بودند، به یک فرهنگ تبدیل شده بود.
بیشتر شب‌ها از گرسنگی خوابمان نمی‌برد.بچه‌ها از گرسنگی از این پهلو به آن پهلو می‌شدند و دور خود غلت می‌زدند.بعضی‌ها که از خواب بیدار می‌شدند، به کسانی که بیدار بودند، می‌گفتند:‌ «از گرسنگی خوابم نمی‌برد. خواب دیدم هر چقدر غذا می‌خوردم، سیر نمی‌شوم!»
بعد از مدت‌ها،عراقی‌ها اجازه دادند،حمام کنیم. بیشتر بچه‌ها تا آن روز حمام نکرده بودند.زندان الرشید حمام نداشت.

محمدباقروجدانی همیشه شاد و شنگول بود، شوخ طبع‌ترین اسیر بازداشتگاه یک بود.از وقتی فهمید از شوخی بدم نمی‌آید زیاد سر به سرم می‌گذاشت.یک روز وقتی وارد بازداشتگاه شدم، گفت: «برای سلامتی آقا سید از یک تا ده بشمارید!» طولی نمی‌کشید که شوخی‌اش را اصلاح می‌کرد: «برای سلامتی تنها سید بازداشتگاه یک صلوات بلند بفرستید!»
در عالم تنهایی با خاطراتم سیر می‌کردم که یکی از اسرای مجروح که تا آن روز ندیده بودمش،کنارم نشست.با همان نگاه اول،مهرش به دلم افتاد.میثم سرفر نام داشت.پیک حاج قاسم سلیمانی فرمانده لشکر41 ثارالله بود. حاج قاسم او را دنبال حاج مرتضی باقری فرمانده تیپ تخریب لشکر فرستاده بود. در سه راه حسینیه با ترکش خمپاره چشم راستش را از دست داده بود واز پا هم تیر خورده بود. با عصا راه می‌رفت. بعد‌ها که او را بیشتر شناختم، فهمیدم آدم اهل دلی است.بچه‌ها به شوخی و جدی به او می‌گفتند: «میثم! تو سید ناصر رو بیشتر از ما دوست داری،کم معرفت، یه کم هم با ما بِپر!» میثم در جواب بچه‌ها بدون اینکه بخندد می‌گفت:«این‌طوری هم که شما می‌گید،نیست!من همه شمارو دوست دارم، به جد همین سید من همه شما رو با یه چشم نگاه می‌کنم!» وقتی این حرف را می‌زد، خنده بچه‌ها بلند می‌شد.میثم راست می‌گفت و همه را با یک چشم نگاه می‌کرد،چون یک چشم بیشتر نداشت!

میثم ارادت خاصی به سادات داشت.هر وقت می‌خواست ارادتش را به من ابراز کند، می‌گفت:«آقا سید! ما فشنگ خشابتیم!» در اسارت درس‌های فراوانی از میثم به یاد دارم. با اینکه آدم کم حرفی بود،با من زیاد هم صحبت می‌شد.آن روز بهم گفت: «آقا سید! تو این اردوگاه باید حواسمون جمع باشه، از خاک‌ریز اعتقاداتمون عقب‌نشینی نکنیم!»
برای اسرای کمپ تشکیل پرونده دادند.سرنگهبان اعلام کرد برای بازجویی و تشکیل پرونده روبه‌روی بازداشتگاه‌ها به ردیف پنج بنشینیم. سید محمد شفاعت منش بهم گفت:«یه وقت نگی تو اطلاعات کار می‌کردی!» لری غلیط صحبت کن،بگو فارسی بلد نیستم! طبق معمول می‌خواست بهم روحیه دهد.نوبت به من رسید.وارد اتاق سرنگهبان شدم . . 

ادامه دارد...

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 
گاهے کہ چادرم خاکے میشود ؛

از طعنه هاے مردم این شهر ...

یادم میآید از این کہ ؛

چہ چفیہ هایے براے ماندن

چادرم

خونے شدند ...
.
.
.
دوتا رمان بسیار زیبا در وبلاگ گذاشته میشه
رمان قبله من
وکتاب بسیار زیبای پایی که جا ماند
امیدوارم لذت ببرید

م ش