تبلیغات
بوی خدا - رمان قبله من37
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : م ش
تاریخ : یکشنبه 3 اردیبهشت 1396
نظرات
قسمت37

حال خرابم راهیچ کس درک نمیکند. کف دستهایم ازاسترس مدام عرق میکند.سه روز پیش من مرگ را زیر بارش برف دیدم.مرگ قهقهه می زد کنار مردی که...باز هم بغض...باز هم سوزش قلبم.ناخن هایم راانقدر در دستم فشار داده ام که جایشان زخم شده.
 باید اورا ببینم و راجب ان دختر بپرسم.اسمش چیست و چه نقشی در زندگی لعنتی اش دارد. زیرچشمانم گود شده و صورتم حسابی پف کرده.مادرم بانگرانی سوال پیچم میکند و من بادعوا جوابش رامیدهم. چقدر به پروپایم میپیچد.دیوانه شدم.

مقنعه ام راسرم میکنم و به طرف مدرسه می روم. امروز بااو کلاس دارم ولی چرا دیگر خوشحال نیستم.آسمان دور سرم می چرخد و به خیالاتم پوزخند میزند. دنیا تمام شده...؟ نه! هنوز چیزی معلوم نیست!

پررنگ لبخند می زند و میپرسد: چه دختر خوب و ساکتی! چته نگران شدم.
من بازهم سوار ماشینش شدم.بازهم قراراست به خانه اش بروم،اما اینبار با دفعات قبل فرق دارد.میخواهم ازکارش سردربیاورم.میخواهم بفهمم زیر پوست مذهبی اش چه شخصیتی خوابیده!! دنده را عوض میکند و آستینم را میگیرد و چندباردستم را تکان میدهد.
دستم راعصبی عقب میکشم و نفسم را پرصدا بیرون می دهم. لحنش جدی می شود: چی شده؟ حالت خوبه؟
باید طبیعی رفتار کنم: اره!خوبم!...یکم مریض شدم! سردرد دارم.
_ چقد تو مریض میشی. عب نداره الان میریم خونه ی من استراحت میکنی.
حالم از حرفش بهم میریزد.چراحس میکنم هرکلمه اش را بامنظور میگوید.طاقت ندارم که به منزلش برسیم و بعد سراغ نقشه ام بروم. به زور لبخند می زنم و صدای ناله مانندی ازگلویم به سختی بیرون می اید: محمدمهدی؟
_ جان دلم؟
دوست دارم داد بزنم حالم ازت بهم میخوره عوضی. اما آرام نگاهش میکنم و میگویم: 
_ خیلی دوست دارم...
سرعتش راکم میکند و بانگاه خاصی به صورتم خیره می شود.اب دهانم را فرو می برم و درحالیکه صدایم میلرزد ادامه میدهم: این ازطرف شاگردت بود!تواستاد فوق العاده ای هستی.
ماشین را به طرف کنار خیابان هدایت میکند و با تبسم جواب میدهد: توام فوق العاده ای محیا! خشم به وجودم دویده...اما ...اماالان وقت فوران نیست! وحشت دارم از مابقی صحبتم، حرفم را قورت میدهم، نمیتوانم! یکدفعه میگوید: میدونی؟!...حالاکه...حالاکه خودت گفتی باید یه چیزم من بگم!
مشتاق ولی باتنفر نگاهش میکنم
محمدمهدی_ کاش زنم مثل تو بود! چشمات... صدات...شیطنت و روحیت...اعتمادت...
دردلم میگویم" خربودنم"
میگذارم حرفش را تمام کند... 
_ شاید مسخره باشه دخترجون! ولی چندبار به ذهنم اومد ازت درخواست ازدواج کنم! استاد از شاگردش...
حرفش رازد! تیرم به هدف خورد....پس آن دختر....خیلی مهم نیست!

ادامه دارد... 

نویسنده این متن:
میم سادات هاشمی

مرتبط با: رمان قبله من ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 
گاهے کہ چادرم خاکے میشود ؛

از طعنه هاے مردم این شهر ...

یادم میآید از این کہ ؛

چہ چفیہ هایے براے ماندن

چادرم

خونے شدند ...
.
.
.
دوتا رمان بسیار زیبا در وبلاگ گذاشته میشه
رمان قبله من
وکتاب بسیار زیبای پایی که جا ماند
امیدوارم لذت ببرید

م ش