تبلیغات
بوی خدا - رمان قبله من38
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : م ش
تاریخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1396
نظرات
قسمت38

حتما فامیلی چیزی بوده. بالبخند به لبهایش خیره می شوم
محمدمهدی_ ولی ترسیدم که...از من بدت بیاد. تو ازیه خانواده ی استخوون داری. خوشگلی حرف نداری... ولی من...شانسی ندارم...
حرفهایش کم کم آتش درونم راخاموش میکند که یکدفعه میگوید: ولی خب بابات که هیچ وقت نمیزاره
سرم را تکان میدهم
محمدمهدی _ برای همین...میخوام یه چیزی ازت بپرسم!
_ چی؟
به چشمانم زل می زند.پشتم میلرزد و قلبم گرومپ گرومپ میزند!.. نگاهش جانم را میگیرد. حس بدی پیدا میکنم.چرااینطور نگاهم میکند
سرم را تکان میدهم...
محمدمهدی_ برای همین میخوام یه چیزی ازت بپرسم...
_ چی؟
کمی حرفش را مزه مزه و دوباره تاکید میکند: بابات که نمیزاره من بیام خواستگاری... توام که...
به سر تاپایم نگاه میکند.
_ توام که خیلی دختر خوب و تکه هستی!
بزور لبخند می زنم.
_ وما از اخلاق هم خوشمون اومده....
_ خب!
_ ودوست داریم باهم باشیم....ینی ازدواج کنیم!
حالت تهوع ام شدید ترمی شود
_ خب... بنظرت خیلی مهمه که خانوادت بویی ببرن ازعقد ما؟!
متوجه منظورش نشدم! سرکج میکنم و می پرسم: ینی چی؟!
_ ینی.. ینی چرا باید با اطلاع اونا عقدکنیم!
بازهم نفهمیدم!!!
_ ببین محیا....
یکدفعه دستش رابرای اولین بار به سمت دستم می آورد که باوحشت خودم رابه در ماشین میچسبانم.. پوزخندی می زند و ادامه میدهد:
_ دخترجون نترس! ...مامیتونیم خودمون بین خودمون عقد بخونیم!
قلبم ازتپش می ایستد و نفس درسینه ام حبس می شود... عقم می گیرد و ته دهنم تلخ می شود. بانفس های بریده می گویم: ینی..ینی...
_ آره عزیزم...برای اینکه راحت بریم و بیایم...و اینکه..بخاطر علاقمون معذب نشیم... میتونیم یه صیغه موقت بخونیم! نظرت چیه؟!
چشمهایم راریز میکنم و باتنفر به چهره اش خیره می شوم. دستهای یخ زده ام را مشت میکنم و دندانهایم را باحرص روی هم فشار میدهم... میدانم کمی بگذردترس جانم را میگیرد... باصدای خفه ای که ازته چاه بیرون می آید، می پرسم: جز من...جز من.. کسی هم...
بین حرفم می پرد: نه نه! توتنها کسی هستی که بعد شیدا اومد خونه ی من!
ازخشم لبریزم...دوست دارم سرش را به فرمون بکوبم! دوست دارم جیغ بکشم و تمام دنیارا باشماتت هایم خرد کنم....چطور جرئت کرد به من پیشنهاد بدهد؟ چرا دروغ میگوید! من خودم دیدم دخترطنازی راپیاده کرد و... پلکی میزنم و از مژه های بلندم دوقطره بغض پایین می آید.. لبهایم میلزرد...فکم رابزور کنترل می کنم و میگویم: ن..نگ...نگه...دا...دار...
متوجه ی حالتم می شود و دستش را به طرف صورتم می آورد" چی شد گلم؟" سرم را عقب می کشم و باصدای ضعیفی که از بین دندانهایم بیرون می آید باخشم میگویم: نگه...نگه...دار عوضی!
مات و مبهوت نگاهم میکند و میپرسد: چی گفتی؟
تمام نیرویم را جمع میکنم و یک دفعه جیغ میکشم: میگم بزن کنار آشغال!
عصبی می شود و بازویم راچنگ میزند: چی زر زدی؟
_ توداری زر میزنی...نگه دار احمق!

ادامه دارد... 

نویسنده این متن:
میم سادات هاشمی

مرتبط با: رمان قبله من ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 
گاهے کہ چادرم خاکے میشود ؛

از طعنه هاے مردم این شهر ...

یادم میآید از این کہ ؛

چہ چفیہ هایے براے ماندن

چادرم

خونے شدند ...
.
.
.
دوتا رمان بسیار زیبا در وبلاگ گذاشته میشه
رمان قبله من
وکتاب بسیار زیبای پایی که جا ماند
امیدوارم لذت ببرید

م ش