تبلیغات
بوی خدا - رمان قبله من39
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : م ش
تاریخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396
نظرات
قسمت39

نیشخند بدی میزند و به صندلی فشارم میدهد.کوله ام را مثل سپر مقابلم میگیرم تا بیشتراز این دستان کثیفش ب من نخورد. هق هق میزدم و بانفرت سرش داد میکشم.
انگشت اشاره اش را جلوی بینی اش میگیرد و ابروهایش را بالا میدهد
_ هیـــس...هیسسس... ببند دهنتو... هارشدی پاچه میگیری!

_ هارتویی عوضی! تویی که باریش و قیافه ی موجه هرغلطی میکنی!
_ ریش من جاتو تنگ کرده که گاز میگیری!؟ بدبخت دارم بهت لطف میکنم!
_ بہ اون دختره هم لطف کردی؟...همونی که ازماشینت پیاده شد؟
_ هه! بپا هم شدی؟ اره؟!
_ بتو ربطی نداره!
_ پس اون دختره هم به تو ربطی نداره! همه آرزوشونه اینو ازمن بشنون! کی بود خودشو چسبوند به من! هااان؟
چنان داد زد که خشک شدم... چندبار با مشت به داشبوردش میزنم و جیغ میکشم: آره...توراس میگی حالا پیادم کن!
_ نکنم چی؟
جلویچشمانم سیاه میشود....سرم گیج می رود...اگر بلایی سرم بیاورد! چطور اثبات کنم که او...بہ من...من...میان هق هق التماسش میکنم
_ تروخدا پیادم کن....پیاااادم کنن...
_ چی شد؟ رام شدی!
حرفهایش جانم را میسوزاند...کاش میفهمیدم زیراین پوست چه گرگی خوابیده!؟
_ نگهدار...التماست میکنم!
چهره ی پدرم مقابلم تداعی می شود...اگر بفهمد سکته میکند. سرم رابین دستهایم فشار میدهم و داد میزنم: نگه نداری میپرم پایین!
سرعتش رابیشترمیکند
_ بپر کوچولو!
میدانم دیوانه شده ام! به مغزم فشار آمده! جیغ میکشم: میپرما!
_ بپر عزیزم!
مثل یک مار نیشم می زند
_ فقط یادت نره اونیکه درباغ سبز نشون داد تو بودی! بازمیگم که من بهت لطف کردم!
تمام کینه ام رابه زبان می آورم
_ برو به مادرت لطف کن!
چشمانش دوکاسه ی خون می شود و بدون مکث محکم باپشت دست دردهانم میکوبد...
_ یکباردیگه زر زیادی بزنی دندوناتو میریزم توحلقت!
زیرلب باحرص میگویم: وحشی!
دستم راروی دهانم میگذارم و انگشتانم گرم می شوند. لخته های خون دستم راپر میکنند. دیگر طاقت ندارم.در را باز میکنم که عربده می کشد و فرمان راکج میکند. سرعتش کم می شود و دسته ی کوله ام را محکم میگیرد. منتظر نمیمانم تاکامل بایستد، چشمانم رامیبندم و خودم رابیرون میندازم.
دادمیزند: روانی!
کنارخیابان چندبار غلت می زنم و بلاخره ساکن می شوم. نفسم درنمی آید و صدای خس خس را به خوبی می شنوم. خون بینی و دهانم بند نمی آید. باآرنج به زمین تکیه می دهم وبه زور روی زانوهای لرزانم می ایستم... هیچ کس مرانمی بیند! کسی نیست کمکم کند...پیاده می شود و درحالیکه کوله ام را دردست تاب می دهد میخندد.. گریه امانم را بریده نمیتوانم خوب ببینمش...کوله پشتی ام راجلوی پایم میندازد و با تهدید میگوید: دهنتو میدوزم اگر چرت و پرت پشتم بگی! بدون هیشکی باور نمیکنه! اونیکه خراب میشه خودتی! یکاری نکنی واسه همیشه لالت کنم! آخرین توانم خرج تف کردن در صورتش میشود.... باحرص نگاهم میکند و به عقب هلم میدهد... محکم زمین می خورم و لبه ی جوب می افتم....صدایش رامی شنوم: بی لیاقت احمق!
 و بعد به طرف ماشینش میرود و صدای جیغ لاستیکهایش گوشم را کر میکند...

ادامه دارد... 

نویسنده این متن:
میم سادات هاشمی

مرتبط با: رمان قبله من ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 
گاهے کہ چادرم خاکے میشود ؛

از طعنه هاے مردم این شهر ...

یادم میآید از این کہ ؛

چہ چفیہ هایے براے ماندن

چادرم

خونے شدند ...
.
.
.
دوتا رمان بسیار زیبا در وبلاگ گذاشته میشه
رمان قبله من
وکتاب بسیار زیبای پایی که جا ماند
امیدوارم لذت ببرید

م ش