تبلیغات
بوی خدا - رمان قبله من41
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : م ش
تاریخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396
نظرات
قسمت41

فنجان قهوه را روی میز میگذارم و از پنجره ی سرتاسری کافه به خیابان خیره می شوم. زمین را برف پوشانده، مثل اینکه خیال ندارد کم کم جایش را بابهار عوض کند! نیمه اسفندماه و پیش به سوی سالی که بادیدگاه جدید من شروع می شود. یک دستم رازیرچانه ام میگذارم و بادست دیگر خیسی مژه های بلندم را میگیرم. اخم ظریفی که بین ابروهایم انداخته ام تداعی همان روز وحشتناک است!
 محمدمهدی... هنوز باورش سخت است...مردی که متانت و برخورد خاصش بادخترها زبان زد همه بود! ریش و یقه ی بسته و....ظاهر موقرش! فنجان رابالا میآورم و لبه اش را روی لبم میگذارم. زندگی تلخ من روی این قهوه راهم کم میکند! صدای خنده ی مردی نظرم راجلب میکند. اکیپ چهارنفره که همگی بسیجی بنظر می رسند! حالت تهوع میگیرم! زمانی ازچادر فرار می کردم... امروز از دین! از کسانی که تسبیح به دست هرغلطی میکنند و آخرسر باوضو به خیال خودشان کثافت کاریشان پاک میشود! باتنفر و خشم به چهره شان خیره میشوم. پشت میز میشینندو سفارش شکلات داغ میدهند...صدایشان را واضح می شنوم. دوست دارم بپرم و ریش تک تکشان را از بیخ بزنم! همه شان ازیک قماشند! ظاهرنما و پست! موهایم راچنگ میزنم و شالم راکمی جلو میکشم... اگر این دین است؛ ترجیح میدهم ببوسمش و کنارش بگذارم! مثل اینکه دین دارها بویی از انسانیت نبرده اند... فنجانم را پایین می آورم و کنارش انعام میگذارم. ازجا بلند میشوم که نگاه یکی از آنها به صورتم می افتد! سریع پایین رانگاه میکند. پوزخندمیزنم و به سرعت از کنارشان عبور میکنم. پالتوی قرمزم را به تن میکنم و غرق در خیال به خیابان پناه می برم. چادر که هیچ... دیگر از نمازهم بیزارم! دورعاشقی راخط کشیده ام... یک خط پررنگ به عمق زخمی که به دلم مانده! اشتباه من اعتماد به او بود! پس دیگر این اشتباه را نمیکنم... به پشت سر نگاه میکنم رد پایم برف را تیره کرد...
کاش میشد گذشته راپاک کرد.امانه! گذشته ی من درس بزرگی بود که تمام وجودم خوب ازبرش کرد.

کلاسهای محمدمهدی جهنم به تمام معنا بود.گاها از کلاسش بیرون می زدم و تااخر زنگ در حیاط میماندم.اوهم خیلی سخت نمیگرفت. رفت و آمدهایم به موقع شده بود و این خانواده ام را خوشحال می کرد!! دیگر دلم برای کسی تنگ نمیشد.کمرم رامحکم به درس بسته بودم. حرفهای میترا حسابی رویم اثرگذاشته بود.من باید کنکور راخوب پشت سر میگذاشتم و برای ادامه تحصیل به دانشگاه تهران راه پیدا میکردم.شبها تادیروقت صرف تست زنی میشد. حتی برای خرید عید همراه بامادرم برای گشت زنی به بازار نرفتم. پدرم حسابی به خودش میبالید که من اینقدر سربه راه شده ام. خبرنداشت که ازعالم و عقاید او به کلی بیزار شده ام و میخوام فرار کنم. عیدهم ازراه رسید و تنها دغدغه ی ذهنی من کنکور بود. درراه دید و بازدیدهم یک کتاب دستم میگرفتم و میخواندم.به قولی شورش را دراورده بودم.قراربود درایام تعطیلات سری هم به تهران بزنیم اما برای پدرکارمهمی پیش آمد و خودش به تنهایی برای معامله ای بزرگ به شیراز رفت. عیدباتمام شلوغی وهیجان اش برایم خسته کننده بود. برای امتحان بزرگ زندگی ام روز شماری میکردم. تلفن همراهم رامدام درحالت پرواز میگذاشتم تا حواسم جمع درسم باشد.مادرم دورسرم اسپند میگرداند و صلوات میفرستاد. ذکر میگفت و برایم دعامیکرد

ادامه دارد... 

نویسنده این متن:
میم سادات هاشمی

مرتبط با: رمان قبله من ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Do you get taller when you stretch? دوشنبه 27 شهریور 1396 01:48 ب.ظ
Remarkable things here. I'm very satisfied to see your post.
Thank you so much and I'm looking ahead to contact you.
Will you please drop me a e-mail?
http://patienceMunion.jimdo.com سه شنبه 17 مرداد 1396 07:18 ق.ظ
Thanks for sharing your thoughts on بوی خدا -
رمان قبله من41. Regards
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
گاهے کہ چادرم خاکے میشود ؛

از طعنه هاے مردم این شهر ...

یادم میآید از این کہ ؛

چہ چفیہ هایے براے ماندن

چادرم

خونے شدند ...
.
.
.
دوتا رمان بسیار زیبا در وبلاگ گذاشته میشه
رمان قبله من
وکتاب بسیار زیبای پایی که جا ماند
امیدوارم لذت ببرید

م ش